حسين فاطمى
97
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )
و مؤمنا ليس له درهم * يزداد ايمانا على فقره كلمات حكماء بر سر جنازهء اسكندر بالاى سر جنازهء اسكندر حكما برپاى خاسته هر يك كلماتى كه متضمن تسليت و عبرت خواص و موعظهء عوام باشد بر سبيل اختصار [ گفتند ] . گويند يكى از تلامذهء ارسطو بر پاى خاسته دست اسكندر را كه بنابر وصيت او از محفّه « 1 » بيرون كرده بودند تا خلق عالم همگى ببينند بهجاى خود گذارد . بالجمله گفت : اى سخنگوى شيرين زبان فصيح بيان چه چيز آخر تو را لال و گنگ گردانيد با آن همه وسعت ميدان علم چون صيد غافل چگونه در اين دام تنگ افتادى . ديگرى گفت : اين پادشاهى بود كه بر بسيط زمين از شرق و غرب محيط بود اكنون در ميان دو تخته محاط است ؛ ديگرى گفت : اين همان است كه ديروز خلق آرزوى تقرّب به او داشتند و امروز از تقرّب به او كارهاند ؛ ديگرى گفت : اسكندر ديروز ترتيب و تدبير امور عالم را به قوّت نفس خود به عالم مىرساند امروز از سرانجام كار خود عاجز است . نعم من قال فى المجال هذا الشعر : بيدارى شب شمع شبستان خرد كن * از نور جبين فكر شب تار لحد كن رفته است سكندر ز جهان با كف خالى * زين دفتر پوسيده همين فرد سند كن چون اسكندر از خود مأيوس شد و يقين به مرگ نمود ، مكتوبى به مادر خود نوشت مشعر بر اينكه چون خبر موت من به تو رسيد وليمه در عزاى من ترتيب بده و انواع و اقسام اطعمه را در او مهيّا نموده و نداى عام و خاص داده تا مردم بيايند و از آن وليمه تناول نمايند ولى بايد كسانى در آن بخوانى كه از ايشان دوستى و محبّى از دنيا نرفته باشد . چون خبر فوت اسكندر به مادرش رسيد ، به وصيّت اسكندر عمل نموده وليمه را ترتيب داد و مردمان را دعوت نمود و گفت : هر كس كه دوست و محبّى از او از دنيا نرفته بيايد . پس در وليمه او حاضر نشدند و نزديك به آن رسيد كه آن غذاها فاسد شوند . مادر اسكندر گفت : چرا مردم حاضر نمىشوند به وليمهء من ؟ حكما و دانايان گفتند : تو خود از آمدن آنها منع نمودى ! گفت : چگونه من مانع شدم و حال اينكه آنها را دعوت نمودم ؟ ! در
--> ( 1 ) - تابوت .